شبها میخوابم. انگار معجزه ایی رخ داده است. شاید اعجاز این بی تفاوتی های از روی عمد است.

دیر فهمیدم!

اما آخرش فهمیدم که در انتها  قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد.

به چند چیز ساده بسنده کرده ام

و به بقیه چیزها یک" مهم نیست " گفته ام.

مهم نیست و مهم نیست و مهم نیست که خیلی چیزها سر جای خودشان نیست.

اصلا هم شاید تصور من است که آنها سر جای خودشان نیستند.

چه کسی جای دقیق همه چیز را میداند؟

حتی مامان هم جای زردچوبه هایی را که برایش خریده ام یادش نمی آید.

خیلی ها هم هر روز به خدا شکایت می کنند که این چه وضعی ست ! هیچ  چیز سرجای خودش نیست.

و من دوباره همان سوال را می پرسم: چه کسی جای دقیق همه چیز را می داند؟

به گمانم باید از این سوال هم صرف نظر کرد فقط کار را برای خودم سخت تر میکنم. استفاده از قانون" مهم نیست" بهتر جواب میدهد.

وقتی زیاد سوال می پرسی به جوابی نمیرسی باید ساکت و خاموش باشی تا شاید صدایی یا ندایی از عالمی دیگر برسد یک جور امداد غیبی.

به این نتیجه رسیده ام زیاد سوال پرسیدن فقط کار را دشوار تر میکند شاید به این هم دیر رسیده ام.